خرید بک لینک

تابستون و آرزوها

در نهایت کتابم رو نوشتم و بعد هزار بار خواندن

م گفته بود در نر که بگذارم بخونه و بشنوم نوشته هام رو هوش مصنوعی چقدر بهتر شده از ۴ سال قبل

اسب ها رو رام کردم با هم مهربان شدند باهاشون حرف می زنم می گم قربون صدقه و گوش هاشون تکون می خوره ... دلم مادر می خواست مادر مهربان که می گفت کجایی دوستت دارم نگرانتم وقتی دنیا مهر نده من به اسب ها مهر می دم که دلم نرم بمونه در دنیا. خدایا شکرت برای هرچیزی کهدادی . امیدوارم ایران در امنیت باشه

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

آهنگ ایرانی وقتی اول های بیست بودم آهنگ خارجی مثلا کریس د برگ خیلی گوش می دادم اما الان فقط آهنگ ایرانی. احساسم با هاش نزدیکه و چیزی در اون هست که دوست دارم. کتابم رو تمام کردم اما دارم بازبینی های نهایی رو می کنم. کتابی ۳۱۰ صفحه ای و بسیار زیبا نوشته شده. اولین کتابم خیلی وقت قبل بود الان همه رو نوشتم. دلم می خواد بابام می دید اما حتما می بینه پدر من حتی ماشین سر کارش رو برای بردن ما جایی استفاده نمی کرد برای همین بچه هاش مستقل شدند ... مادرم. اما دلم خونه ... شب مرگ تنها نشیند ... انیکا گفت

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

کتابم رو فرستادم همیشه در زندگی م کار کردم خیلی زود رفتم دانشگاه و همه زندگیم رو وقف دانش کردم. کتابم تمام شد و فرستادم برای ناشری که قرارداد دارم. از دیشب دارم روی استراتژی ارائه فکر می کنم. در روز جاری کار نمی کنم. دیشب از هیجان خوابم نمی برد چون دو سال هست هر روز هفته هفت روز زحمت کشیدم. کتابم با کتاب اولم در سال‌های قدیم تر زندگیم فرق هایی داره. من یک آدم خیلی با دانش تر هستم اما همچنان احساس کودکی و هیجان و عشق به نوشتن رو دارم. وقتی می بینم دخترها زندگی شون رو وقف مردی می کنن که براشون ک

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

لبخند اون قدیما ارکات آمده بود همین که مطرح شد فیلتر کردن در حالی که من چقدر استفاده علمی کردم. فیلترینگ در کشور واقعا معضلی هست که باعث می شه مردم رشد نکنند شاید همین بهتره!؟ هر جا می رم مردم با محبت به من نگاه می کنن. انگار چیزی در من هست که دوست داشتنی هست. وقتی ویدیو حرف زدن بعضی دیگه از ایرانی ها رو می بینم می فهمم چرا. من معصومیت و مهربانی دارم اما خیلی ها مثل گرگ آماده دریدن بقیه هستند. منتها من در زندگی م یاد گرفتم با همه نرم خویی ام از خودم مراقبت کنم و بگم نه ! به خودم افتخار می کنم.

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

باید خوشحال بودم اما دلم گرفته و حقیقتا نبودم چون دیشب خیلی مریض بودم چون خیلی کار فیزیکی کرده بودم تا شب . برای بدن من زیاد بود. و صبح دیدم ز صدای خالی فرستاده . بجای اینکه زنگ بزنه بگه عزیزم دخترم دلم برای تنگ شده کجایی . کاش مادر داشتم . هر چقدر به گذشته فکر می کنم کم کم یادم می یاد چقدر آزارم داده ... بعدش گفتم به مناسبت جشن تمام شدن کتاب برم رستوران غذایی بخورم بعد یک سال اما هیچ تمایلی نداشتم هیچ تمایلی نداشتم ..

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

جنگ زده های ایران

دیروز با دوستم بیرون رفتم بعد مدتها گفت فکر می کنی کی مادرت رو دوباره می بینی گفتم معلوم نیست . معلوم نیست که مادرم زنده بمونه و معلوم نیست خانواده ای ازم بمونه . دارم خودم رو آماده میکنم مثل کسانی که تمام کسانشون در جنگ کشته شدند که ما هم جنگ زده هستیم و مثلا تنها بازمانده .. فکرش راحت نیست اما واقعیت ایرانی بودن شده است. یادم هست یک پسر افغانی می گفت چندین نفر از خانواده ش مردند در جنگ افغانستان به صورت مستمر. کاش اینجا نمی رسیدیم

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

شام عروسی و خستگی با کسی به نام گ رفتم تو شهر بالاتر . وقتی تنها هستم خیلی راحت تر هستم چون لازم ندارم به خودم فشار بیارم حرف بزنم با حال بدنی ام. با آدم‌ها بودن رو دوست دارم و نیاز دارم بشرط اینکه در کافه ببینمشون و غریبه باشند و سرشون گرم خودشون . پنج دقیقه یا ده دقیقه حرف بزنیم تمام .. انرژی جسمی ندارم که صرف دیگران بکنم و همین انرژی آن را باید صرف کارهای بسیارم بکنم ..فکر نمی کردن روزی چنین به آرامش انتخاب برسم .. خیلی وقت هست با مادرم حرف نزدم. مادرم از بچگی علاقه داشت آزاد باشد هر کاری م

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

you r the love س شوهر دختر دایی م هست امده تو ایستاگرامم و کلی لایک گذاشته . یادم افتاد ۱۰-۱۱ ساله بودم که با دختر دایی م عروسی کرد. امدند خواستگاری خونه مادر بزرگم. دایی م زنده بود اون وقت. پسردایی هام هم زنده بودند. . دلم خیلی سوخت. مادری که بچه ش رو رها کرد و گذاشت رفت. برادر و خواهری که. دایی م ۲ سال قبل می گفت تو چطور این شدی و نگفتی این بود خونه ما. گفتم من از کودکی هویت مستقل خودم را یافتم و فهمیدم من یک شخص دیگر هستم. برای این سوال که قبلا به ان فکر کرده بودم خودم در ذهنم اماده بودم چو

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

امروز رفتم اتاق سر کار برای جا به جایی . ج برداشته بود بخاری م رو رفتم می گم کجا هست می گه مال واحد ماست گفتم قبل اینکه این واحد باشه این مال من هست با پررویی برداشته . اون زنه بهش گفت این چه کاریه و من برداشتم آوردم . بعد رفتم ن و چقدر من با بی ادبی می گه تو چند روز قراره بیایی ببخشید این اتاق من و تو با همه نه فقط من حرفایی هم زد گه پررو بود دارم براش الان وقتش نبود . من اینجا هستم فقط برم درسم رو بدم پولم رو بگیرم تمام و به اهدافم برسم .

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

صفحه بندی